تبليغاتX
دختر تبعیدی شب

 

 

دختر تبعیدی شب

...آنچه زندگی بوده است از دست داده ام گذاشتم و خواستم از دست برود... صادق هدایت

 

 

 

 

 

تمام

تمام!

فکر می کنم _ خسته شدم ، خوب بود می توانستم کاسه ی سر خودم را باز بکنم و همه ی این توده ی نرم ِ خاکستری ِ پیچ پیچ کله ی خودم را در آورده بیندازم دور ، بیندازم جلو سگ.

هیچ کس نمی تواند پی ببرد ، هیچ کس باور نخواهد کرد ، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند : «برو سرت بگذار بمیــــــــر.» اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد ، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید... !

همه از مرگ می ترسند من از زندگی ِ سمج خودم !

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند!

نه ، کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد ، خودکشی با بعضی ها هست . در خمیره و در سرشت آنهاست ، نمی توانند از دستش بگریزنند . این سرنوشت است که فرمانروائی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام ! حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم ، نمی توانم از خودم فرار بکنم.

زنده به گور از صادق هدایت

       و حال من :

آری من ، منی که سرم را گذاشته ام زمین و مرده ام

ولی جنازه ام هم دگر از این مرده خورها در امان نیست!

شوم ترین و ترسناکترین واقعیت ِ موجود در حال حاضر این است که

مرگ هم مرا نمی خواهد و نمی خواهد که بخواهد !

خاک هم مرا برای در آغوش گرفتنم پس می زند

خاک هم می داند که یارای نگهداری مرا ندارد

و من باید این تن خسته و رنجورم را فقط به باد بسپارم

شاید تنها با هم نشینی باد اندکی آرامش یابم

آرزوهایم که همگی بر باد رفت خودم هم با باد خواهم رفت تا نیستی

با باد می روم به همان ماوای همیشگی ام

می روم تا آنجایی که فقط از آن ِ من است

می روم تا ویرانه های ناکجاآباد

و آنجاست که باد خاک ِ تنم را پرواز می دهد تا در بَر گیرم

همه ی ویرانه نشین ها را

تا ببینند و بدانند که چیست عاقبت ِ ... !

من از آغاز آفریده شدنم از خود بریده بودم!

و تنها دلیل بودنم از ازل نفس کشیدن ِ همزادم بود !

و اکنون که به باور نیستی ات و مردگی ات رسیدم!

از تو نیز بریدم!

هیچ...

...

!

سیاهچاله :

از خود گذشتم !

قامت که راست کردم هیچ نبود به جز هیچی !

خلأ مرا در بََر گرفته بود و مرا به خود می فشرد !

هیچ بعدی موجود نبود

گذشته و حال و آینده معنا نداشت هرسه اش با هم بود گویی

مکانی نبود نه آنجایی نه اینجایی

هیچ موجودی موجودیت نداشت

انگار اقیانوسی بود از عدم

رنگها در هم می تنیدند ولی معنایی نمی رساندند

انگار که اصلا چشمی برای دیدن نبود

یا اگرم بود این چشم زمینی نبود

با ذهنت باید می خواندی سخن می گفتی می شنیدی و می دیدی!

ولی خب در عدم که هستی را راه نیست

پس ذهنی هم نیست

صداها در هم می لولیدند ولی مفهومی نمی رساندند یا شنیده نمی شدند!

آری هیچ نبود به جز هیچی

ولی آن هیچی نیز همچون ماری بر روی سینه ی من چنبره زده بود

و مرا نفس نمی گذاشت !

انگار هست ِ آن دریای ِ نیستی فقط من بودم

و عدم همچون سیاهچاله ای مرا در برگرفته بود

از شدت ِ فشار از خویشتن ِ خویش انگار بیرون جهیدم

ولی بازهم همان بود که بود !

همه جا بودم و هیچ جا نبودم

انگار که از ازل آنجا باشم و تا ابد آنجا خواهم بود

و تصور ِ آن زجر بر همه پوشیده است

که چه سخت است از شدت ِ فشار

از خویش بیرون جهیدن تا حداقل اندکی خلاص شدن

اما بازهم همان بودن که بودن و فشاری بیشتر و عذابی سخت تر

راه ِ فراری نیست

نور هم با سرعت ِ کذای اش اسیر ِ این بی کرانگی ِ عدم است

و آنگاه که نور نتواند از جایی بگریزد

و آنگاه که زمان متوقف

و موج بی نهایت شود

نور خاموش می شود

و آنگاه است که

تو اسیر سیاه چاله شدی

تو بوسیله ی یک سیاه چاله خورده شدی

تو غذای یک سیاه چاله شدی

همان بلایی که بر من آمد

و مرا از هنگام ِ آغاز ِ هستی رهنمون نیستی نمود!

و اکنون من همان سیاه چاله ام

که نور را از من گریزی نیست

همه ی سیاهی ها از آن ِ من است

منشا همه ی تاریکی ها من هستم

ظلمت جذب ِ من است

و می رسد شبی که ...

...

!

توضیح:نیست شدگان ، مردگان نیستند

مردگان هنوز روح خود را دارند

و آن زمان که روحت را از دست دادی

آن گاه که روحت را پناه ِ ظلمت کردی

آن گاه که روحت را به سیاهی ها فروختی

آن گاه که به قعر تاریکی سقوط کردی

آن گاه که زندگی ات را

هستی ات را

نفس ات را

و

و خدایت را

با شیطان قمار کردی

آن گاه که با سایه ات شرط مردن بستی

آن گاه نیست می شوی

برای نیست شدن حتما نیازی به مرگ جسم نیست!

تا باشد که تعریف ِ شما از عدم چه باشد !

 

این قالب بسیار زیبا را هم دوستی عزیز و نازنین

به من هدیه کرد که وبلاگ وارث تاریکی  از ایشان است

عزیز واقعا ممنونم شاید تو تنها کسی باشی که

حال و روزم را درک می کنی.

تو هم از خودت نگهداری کن مهربان.

تا ابد زندانی ِ این زندانم

ما رفتیم و دل شما را شکستیم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط دختر شب